افکار معلق



پنجشنبه که امتحان باکتری ها رو دادیم ، با الهه انقدر تو دانشگاه موندیم که جز صدای بلبل ها و هوهوی باد دیگه صدایی نیومد . اومدم خونه پنلم رو باز کردم که بنویسم ترم چهار تموم شد و از سختی هاش بگم و از درس هایی که ازش  گرفتم اما دیدم چیز زیادی از این ترم یادم نمونده . انگار همه ی اتفاقات تو یه روز افتاده. انگار همه ی این  درس های وحشتناک  رو تو یه روز داشتیم . یه روز که یا نمیتونی ازش چیزی بنویسی یا اگه بخوای بنویسی صد روز طول می‌کشه . . این ترم تموم شد ولی هنوز پس لرزه هاش داره می لرزوندم. نمره های بعضی درسا که واسم مهم بود رو نگاه میکنم و میبینم دلخواه نیستن اما یادم میاد چند روز پیش که ریحانه مدام از رتبه و نمره حرف میزد بهش گفته بودم نمره و رتبه برام مهم نیست . بهش گفته بودم که وقتی می رفتم کلاس آناتومی که از پنجاه نفر گاهی وقتا فقط هفت نفر توش شرکت کرده بودن ، خیلی چیزای  مفید به غیر از درس  از استاد یاد گرفتم . نمره ی کمِ خودم رو بیشتر از نمره ی زیاد نفر اول کلاس دوست دارم . چون منم می‌تونستم نیام سر کلاس،  استاد که حضور غیاب نمیکنه و بشینم خونه و باکتری بخونم . که ر» رفته بود پیش استاد دانش ! و به من اشاره کرده بود و گفته بود شما نهادیا فقط به چادریا نمره می دید . و  گفته بودم دوستی رو مگه میشه با نمره و رتبه مقایسه کرد و سرش رابطه های قشنگمون رو خراب کرد ؟ ولی شبش که سارا بهم از حرفای بچه ها پشت سرم گفت تا صبح گریه کردم .  دیدم چقدر این ترم دوستی ها سر نمره و نمره بازی خراب شد. که چند روز قبلش عاطفه بهم گفته بود هنوز اولشه کم کم دوستای واقعیت رو میشناسی و بعد دیگه حتی دلت نمی‌خواد بهشون سلام کنی . اما بازم  سرِ آخرین  امتحان  به ر» سلام کردم و جوابم رو نداد. 

تا میام ناراحت شم ، میگم عیبی نداره . این راهیه که خودم انتخابش کردم . که توش دنبال چیزای با ارزش تری باشم و ان شاء الله یه روز به دنبال خودش رتبه و نمره ی خوبی  رو هم خواهد آورد . 

به هر حال این ترمِ طوفانی تموم شد ، ترمی که نمی‌دونم بهترین خاطره ها رو توش داشتم یا بدترین ها ؟ اما الحمدالله علی کل حال :) 

+ خدایا ، کمکمون کن که از طرف ما بدی و شر به کسی نرسه و بدی و شر بقیه،  بد و بد دل و سنگدلمون نکنه


داشتم دور دو فرمون میزدم از اون ور همه خانم ها وقتی دیدن ماشین رو خوب حرکت دادم میگفتن اوو این قبوله :))

بعد از چرخش اول فرمون  یک و نیم متری  رو به روی جدول وایستادم ، همین موقع افسر گفت فاصله ات با جدول چقدر باید باشه ؟ گفتم یک و نیم سانتی متر ،  بعد با انگشت بهم نشون داد که یک و نیم سانتی متر که اندازه ی یه بند انگشته بعد گفتم نه منظورم  یک و نیم متره ، دیدم چشماشو گرد کرد  گفتم فکر کنم چهل و پنج سانتی متر معقول تره 

حالا جریان این بود که من قبل از آزمون از شوهر عمه ام پرسیده بودم بهم گفته بود یک و نیم متر و من بین یک و نیم متر و چهل و پنج سانتی متر شک کرده بودم چون تمرین هم نداشتم :/  

 داشت قبولم میکرد که من دیگه از هول حلیم افتادم تو گاز و فاصله رو کم نکردم و همینجوری رفتم دنده عقب  . نوشت مردود   

توصیه ی افسر : هر کی هر چی گفت که درست نیست . فقط دونستن مهم نیست .


خام تر که بودم فکر میکردم دلیل نرسیدنم به بعضی چیز ها بی لیاقتی  خودم است . اما وعده ی خدا حق است ، صبر کن به تو نشان خواهد داد که گاهی مشکل نه از بی لیاقتی تو بلکه از بی لیاقتیِ بعضی چیز ها ، برای توست.شاید تو لایق چیزی گوارا تر  از آنی .  در دستان خدا شگفتی های لطیف تر و با ارزش تری  برایت نهفته است . به وقتش نشانت خواهد داد 
کافیست به عاشق ترین معشوق عالم  اطمینان کنی و دستانت را محکم در دستانش بگذاری 
ربِّ اِنّی لِمآ اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیر فقیر
قصص، ۲۳
بارالها، من به خیری که تو به سویم  نازل فرمایی، سخت  محتاجم .


با بابا قهر کرده ام . با چشم های اشک بار رفته ام اسمم را از لیست مسافران خط زده ام . درس های جدید را نخوانده ام . کتاب  های غیر درسی ام را هم . دلم به نقاشی کشیدن نمی رود ‌. میزم بهم ریخته و نامرتب است .  دو روز است که دارم جزوه ی فیزیولوژی  را می‌نویسم و هنوز دوازده دقیقه ی دیگرش مانده .  همینجا و در همین دقیقه  ساعت زندگی ام خواب رفته اما روز هایم  با سرعت و بی حاصل  ، میگ میگ می کنند و از کنارم میگذرند‌‌‌‌. 


یادمان باشد در بطن زندگی دنیایی ، در روزمرگی هایمان ، در لابه لای غیبت و تهمت و قضاوت نا به جا ، در بی عدالتی ، در تجملات ،  در زیر پا گذاشتن حقوق دیگران ، در بی توجهی به حق الله ، در ظلمتُ نفسی های بی شمار  گم نشویم و خودمان را گم نکنیم. 

 یادمان باشد اگر امروز دستی را گرفتیم ، فردا خدا دستمان را می گیرد که یدالله فوق أیدیهم

یادمان باشد  که یادمان نرود همسایه ، که یادمان نرود پدر و مادر  که یادمان نرود چگونه  واقعی عاشق بودن و عاشقی کردن .

که یادمان نرود ساده بودن و ساده زندگی کردن چقدر قشنگ است.

یادمان باشد گاهی ساده باید گذشت و بخشید و گاهی از کنار کوچک ترین حقوق و مسائل  ساده نباید گذشت .

اللهم أخرجنا من الظلمات إلی النور

یادم باشد یادم باشد یادمان باشد .

 و کفی بالحلم ناصرا.


شنبه داشت تمام می شد که شماره ی مُنورّه روی گوشی ام افتاد . خوشحال شدم . منوره گفت زنگ زده تا حالم را بپرسد و صدایم را بشنود . گفتم که مرا شرمنده ی لطفش می کند . گفتم که خیلی وقت است دیگر  دل و دماغ زنگ زدن و صحبت کردن را ندارم ولی عوضش دست به پیام دادنم خوب است ‌.   گفت می دانم می دانم و چون می دانم گله ای نیست . کاش می شد  صدای آرامش بخش و با وقارش را بوسید . انتهای صحبت هایمان رسیدیم به یک قرار مطالعه ی یک و نیم ساعته در کتابخانه که از یکشنبه شروع شد و تا دیروز ادامه داشت . دیشب هوا ناگهان سرد شد . سه ماه زمستان این جا همین گونه است . گاهی آفتاب ریای‌ش مجبورم می کند تمام روز وسایل گرمایشی را خاموش کنم، گاهی بهارِ مهربانش!  شاعرم می کند و گاهی چنان  سرد و بی رحم و بخیل است که گویی دشمنی دیرینه ای با خاک غریبِ این شهر دارد . راستش دلم از بی رحمی اش می گیرد از این که از برف و بارانش تنها سوز و سرمایش را به ما ارزانی می دارد .  قرار امروزمان کنسل شد . 

عصر امروز در حالی که گمان میکردم به خاطر نابسامان بودن هوا آزمون شهرِ فردا کنسل است توسط عمه خبر دار شدم که نه ، زندگی جریان دارد مهم نیست آن بیرون چه خبر است . به بابا گفتم حالا بروم چه فایده ؟ بابا گفت این دفعه قبولی .  یاد پنجشنبه ی هفته ی  گذشته افتادم که به خاطر معطل شدن برای شروع آزمون  دندان هایم از سوز سرما بهم میخورد . یاد اینکه اصلا در واقع آزمون نداده رد شدم  . حالا  باید به آموزشگاه زنگ میزدم تا اسمم را برای آزمون فردا بنویسند . توپم را پر کرده بودم که به آن ها بگویم اگر افسر میخواهد با ماشین آموزشگاه برود خرید،  بگویید ما دیرتر بیاییم . منشی که گوشی را برداشت صدای مهربان و آرام‌ش همه چیز را از یادم برد . کاش زمستان،  فردا مهربان باشد . 


آن ها رفته اند و منِ جا مانده یِ درمانده ی محزون پشت آیه ی یُخرجهم من الظلماتِ الی النور آنقدر گریسته ام که آسمان برای دلِ شکسته ی کویر نه .

 گفتم که عشق و دل را باشد علامتی هم؟

 قالت دُموعُ عَینی لَمْ یَکْفَ بِالْعلامه.؟ 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهمیم عطار در پستی گفته بود که دوستش در یک گلدان دو نوع گل متفاوت را کاشته است. گل یاس و کاکتوس . گل یاس و کاکتوس هر دو زیبایند اما زندگی در کنار هم آن ها را می کشد چون نیاز و خواسته و شیوه ی زندگی‌شان با هم فرق می کند. زندگی نیز این گونه است . ممکن است هر دو آدم خوبی باشیم اما  به قول فهمیم عطار ترکیب دو خوب با هم همیشه خوب نمی شود . خربزه و عسل هر دو خوشمزه اند اما خوردنشان در کنار هم عواقب خوبی ندارد . 

 پدرم چندماه پیش به من گفت که در حرف هایش هیچ اجباری در کار نبوده و تمامش نصیحت و م بوده ، حق با اوست اما ای کاش مراقب دوست داشتن هایمان باشیم و با دوست داشتنمان  نفس کشیدن را برای عزیزانمان سخت نکنیم .  اگر  کسی را دوست داریم بگذاریم خودش باشد و اگر خواست تغییری کند آن تغییر به خاطر خودش باشد نه به خاطر شما یا بقیه . با اراده و اختیار و تفکر خودش . 

مثل دوران کنکور که  شرایط باعث شد نتوانم پشت کنکور بمانم و بعدش سعی کردم از مسیری که بنا بر اتفاق  ناخواسته ، حکمت یا جبر در آن حرکت می کردم بهترین استفاده را کنم حالا نیز باید چنین راهی در پیش بگیرم . باید تلاش کنم  تا این لبخند ها واقعی باشند  و حالا که در این گلدان کاشته شده ام  همزیستی مسالمت آمیزی ایجاد کنم . این یکی از شروط بقاست . تا انتخاب طبیعی چه کند. 

پ.ن:

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش،
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش.

#هوشنگ ابتهاج


 من امروز دوباره رفتم با کمال حماقت و بدون هیچ تمرینی ( کلاس های آزاد این هفته پُر بود چون دیر اقدام کردم) آزمون عملی شرکت کردم . حتی وقتی اون افسر که دو دفعه قبل منو انداخت رو دیدم بازم از رو نرفتم و گفتم این دفعه با  اقتدار قبولم ولی با اقتدار افتادم و همه ی همه ی خانم ها افتادن  به جز یکیشون! حتی بهتریشون که بنده خدا دوبار دور دو فرمون رفت  واسه پارک استاندارد یه کف  دست فاصله اش زیاد بود و بنابراین مردود   من آخرین نفری بودم که امتحان دادم میخواستم ببینم بچه ها رو چجوری مردود میکنه . خلاصه  یکی قبول شد اونم فقط دنده کشی رو امتحان گرفت ازش. 

از پسرای بی چاره پارک دوبل می‌گرفت و یکی پس از دیگری می افتادن . مسئول آموزشگاه می‌گفت باید این افسر باز نشسته بشه وگرنه این چرخه ادامه پیدا می‌کنه :))

حالا اینا رو ولش کن. دو تا موتور سوار تو لاینی که بچه ها داشتن امتحان میدادن نزدیک ربع ساعت اومدن ویراژ دادن و ادا و اطوار در آوردن ، آخرش افسر عصبانی شد از ماشین پیاده شد که گوش اینا رو بکشه و شماره پلاکشون رو برداشت و یه چیزی هم بهشون گفت . اینا از رو نرفتن بی تربیتا یه علامت با دستشون ( همون علامت خاک بر سری) به افسر نشون دادن و یه تک چرخ زدن و رفتن افسر جان همینجوری خودش اعصاب نداشت اینا هم اومدن قوز بالا قوز شدن  :)) 

 دلیل رد شدن منم این بود که این دفعه اومدم فاصله ام رو با جدول چهل و پنج کنم افسر گیر داد که زیاد جلو رفتی و دورت شبیه دور یک فرمون شده و قبل از اینکه من دهان باز کنم که نرنجد از من ، نوشت مردود :/ بعد از اینکه نوشت بهش گفتم خب عرض خیابون بیشتر از دوازده متره من هرکاری میکردم همینجوری میشد که افسر جان یک دلیل دیگه هم به دلایل مردودیم اضافه کرد و گفت از همون ابتدا  ماشین لگن آموزشگاه رو زیاد گاز دادم :/  آموزشگاه این دفعه ماشینش رو که به نظر من بهتر از ماشینهای دیگه اش بود با یه ماشین لگن دیگه که به نظر خودشون بهتر از لگن های دیگه  بود عوض کرده بود هرکاری کردم صندلیش تنظیم نشد و جلو نیومد :/ 


چگونه افسر اخمو را به قهقهه بیندازیم ؟ 

هنگام پارک استاندارد به جای میزان کردن سر شیشه پاک کن با جدول،  سر مبارک  افسر را با جدول میزان کرده و ماشین آموزشگاه را در جوب بیندازید بدین صورت  افسر  چهل و پنج سانتی متر از صندلی به طرف بالا پرتاب خواهد شد  و تمام  سر نشینان به اتفاق هم یک موج مکزیکی خواهند رفت :)) 

البته من همچین کاری نکردم نگران نباشین یکی دیگه از بچه ها ماشینو انداخت تو جوی:)) 

بالاخره قبول شدم ⁦خدایا شکرت :) 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

ميتوني مجله اینترنتی بازار ایزی تراول رد پای خاکستری زمان پایگاه اطلاع رسانی عرفات فروشگاه سیبزمینی کتابخانه ی عمومی باقرالعلوم(ع) خشکرود دســت نوشــت